محمد بن حسين البيهقي

693

تاريخ بيهقى ( فارسي )

ايشان را بنان بنشاند و نامه‌ها بستد و خريطه 1 باز كرد و خواندن گرفت و نيك از جاى بشد و سر مىجنبانيد . من كه بو الفضلم دانستم كه حادثه‌يى افتاده باشد . پس گفت : ستور 2 زين كنيد . و دست بشست و جامه خواست . ما برخاستيم . مرا گفت بر اثر من 3 بدرگاه آى . اين سواران را فرودآوردند و من بدرگاه رفتم ، درگاه خالى 4 و امير تا چاشتگاه شراب خورده و پس نشاط خواب كرده . بونصر مرا گفت ، و 5 تنها بود كه تركمانان سلجوقيان 6 بسيار مردم از آب 7 بگذشتند وز راه بيابان ده‌گنبدان گذر بر جانب مرو كردند و به نسا رفتند ، امّا صاحب ديوان سورى را شفيع 8 كرده‌اند تا پايمرد 9 باشد و نسا را پس ايشان 10 يله كرده شود تا از سه مقدّم يكى بدرگاه عالى آيد و به خدمت مشغول گردد و ايشان لشكرى باشند كه هر خدمت كه فرموده آيد تمام كنند . اى بو الفضل ، خراسان شد 11 ! نزديك خواجهء بزرگ رو و اين حال بازگوى . من بازرفتم ، يافتم وى را از خواب برخاسته 12 و 13 كتابى مىخواند . چون مرا بديد ، گفت : خير 14 ؟ گفتم : باشد . گفت دانم كه سلجوقيان بخراسان آمده باشند . گفتم همچنين است . و بنشستم و حال بازگفتم . گفت : لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم 15 ، گفت : اينك نتيجهء شدن آمل و تدبير عراقى دبير ! ستور زين كنيد . من بيرون آمدم ، و او برنشست . بونصر نزديك وى آمد از ديوان خويش و خالى كرد و جز من كس ديگر نبود ، نامهء سورى به دو داد ؛ نبشته بود كه « سلجوقيان و يناليان 16 سوارى ده هزار از جانب مرو به نسا آمدند . و تركمانان كه آنجا بودند و ديگر فوجى از خوارزميان ، سلجوقيان ايشان را پيش خود بر پاى داشتند 17 و ننشاندند و محلّ آن نديدند 18 . و نامه‌يى كه نبشته بودندى سوى بنده 19 درج 20 اين به خدمت فرستادم تا رأى عالى بر آن واقف گردد . » [ نامه تركمانان بسورى ] و نامه برين جمله بود : « الى حضرة الشّيخ الرّئيس الجليل السّيد مولانا ابى الفضل سورى بن المعتزّ من العبيد يبغو و طغرل و داود موالى امير المؤمنين 21 ، ما بندگان را ممكن نبود در ماوراءالنّهر در بخارا بودن كه على تگين تازيست 22 ميان ما مجاملت 23 و دوستى و وصلت بود ، امروز كه او بمرد كار با دو پسر افتاد كودكان كار ناديده 24 و تونش كه سپاه سالار على تگين بود بديشان مستولى 25 و بر پادشاهى و لشكر ، و با ما